شاعری که مقهور سیمین بهبهانی نمی شود!

شاعری که مقهور سیمین بهبهانی نمی شود!

آقای علیرضا قزوه مدیر مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی در متنی که به مناسبت درگذشت خانم سیمین بهبهانی منتشر کرده با نقل دیالوگی و نقل قول هایی و این که «کسی که با شاعران بزرگی چون حافظ و بیدل و مولانا شب نشینی دارد و دمخور روح و زبان و فکر آن بزرگان است، مقهور شاعرانی چون سیمین نمی شود» نسبت هایی به بانوی درگذشته داده یا از زبان دیگران نقل کرده که نه با داعیه شاعری او سازگار است و نه با منصبی که از آن طریق امرار معاش می کند و نه اساسا روشن می کند که اگر مقهور نشده چرا به این قضیه پرداخته و وقت شریف خود را به موضع و موضوعی که حقیر می پندارد، اختصاص داده است؟

قزوه از قول دیگری می نویسد و بعد خود صحه می گذارد که : «تمام دیوان سیمین از نظر من با چهار غزل حسین منزوی قابل قیاس نیست.» یا این نظر درست نیست و نظر ایشان تنها نظر ایشان است که جای بحث ندارد و یا به فرض، مرحوم منزوی شاعرتر بوده. خوب که چی؟ چون مرحوم منزوی شاعرتر بوده از مرحومه سیمین که تازه درگذشته یاد نکنیم و خانواده و دوستداران او بروند سراغ مرحوم منزوی؟

با این منطق اگر بازیگری می میرد نیز او را باید با یک بازیگر فقید قبل از خود یا بزرگ تر از خود مقایسه کنیم و اگر موسیقی دانی نیز چنین و قس علی هذا.

ایشان می فرمایند: «منزوی بسیار بسیار شاعرتر بود». اما لابد سیمین بهبهانی ویژگی های متنوعی داشته از جمله جنبه مادرانه در اشعار و حداقل ۲۰ وزن که ابداع کرد و زن بودن او و پاره ای دیدگاه های سیاسی که برخی البته نمی پسندیدند. حال چون آقای قزوه به گفتمان مسلط و رسمی فرهنگی تعلق دارد و احتمالا از معدود شاعرانی است که غم نان ندارد آیا می تواند نظر خود را به خاطر سمتی که دارد ارجح بداند؟

یک وقت هست که محمد رضا شفیعی کدکنی نظر می دهد که بحثی دیگر است. آقای قزوه هم اگر به عنوان یک شاعر، نظر شعری خود را بیان کند باز قابل بررسی است اما ایشان اصرار دارد بر پایه چند فرض ثابت نشده به تحقیر شاعر درگذشته بپردازد تا فعل سیاسی شاعر را با فعل سیاسی خودش پاسخ دهد و البته در غیاب او و در حالی که هیچ ربطی هم به مقوله شعر و شاعری ندارد.

درست در روزی که جنازه یک زن ایرانی- که چند هزار ایرانی دیگر او را تشییع و تکریم کردند- دفن شد، جناب شاعر و مدیر مرکز آفرینش های ادبی – البته در قالب نقل قول دیگران و با ظاهری از نپسندیدن خودش و با اذعان به این که سیمین از خاندانی نژاده بود- این ادبیات را به کار می گیرد و مثلا نقل قول می کند: «کاش این خانم، در پیری به جای این آن که پوست خود را بکِشد و جوان کند فکر خود را می کشید و جوان می کرد.»

اگر سیمین زنده بود و شاعر هم نبود باز این لحن، زننده بود چه رسد به این که اولا این گزاره کاملا دروغ است و آنان که او را از نزدیک دیده بودند هرگز چنین حسی نداشتند که او پوست خود را کشیده هر چند اگر چنین می کرد نیز باز مرتکب فعل حرام نشده نبود (و در کشوری که درباره برخی چهره های سیاسی هم شایبه «بوتاکس» وجود دارد ناپسند نبود). ثانیا اتفاقا بسیار جوانانه می سرود به عکس برخی شاعران رسمی که گمان می کنند جوانانه می سرایند اما آن قدر در عنوان مدیریت و دبیری این و آن فستیوال دولتی و تکاپوی دولتی کردن شعر کوشیده اند که از طراوت اشعار پیشین خود بسیار فاصله گرفته اند.

او در دیالوگ ساختگی یا واقعی در آن متن و برای این که خود گفته باشد بی آن که به خودش هم منتسب شود به نقل از دوستان می آورد : «من از سیمین مکدرم. این همه جوانان خوب و مستعد ایرانی. تو باید بروی شعرت را بدهی داریوش بخواند؟»

این ادعا نیز راست نیست. زیرا سیمین بهبهانی شعر «دوباره می سازمت وطن» را نه به قصد خواندن داریوش اقبالی که در اسفند ۱۳۶۰ – یعنی ۳۳سال پیش- سرود و به بانوی قصه فارسی- سیمین دانشور- تقدیم کرد. آوازه خوان البته ممکن است برای خواندن آن اجازه گرفته باشد اما شعر برای او سروده نشده بود. کما این که شعر دکتر شفیعی کدکنی ( نفسم گرفت از این شهر ) را نیز حبیب محبیان خواند ولی هیچ کس نگفت استاد برای او سروده و تازگی ها هم همایون شجریان شکل سنتی آن را در آلبوم «نه فرشته نه ابلیس» اجرا کرده است.

آقای قزوه یا دوستانی که از آنها نقل می کند حق دارند شعر سیمین را یا دیدگاه های سیاسی و اجتماعی او را دوست نداشته باشد. اما زیبنده نیست الفاظ ناپسند را درباره یک بانوی سالخورده و درگذشته به کار بریم ولو در قالب «گفتم گفت» های نخ نما شده.

اگر سیمین به خاطر ترانه ای که داریوش خوانده متهم است لابد مولانا هم – که با آقای قزوه شب نشینی دارد – نیز باید متهم شود. چون برخی از خوانندگان هم صنف آقای اقبالی نیز اشعار او را خوانده اند. راستی یادشان باشد در یکی از شب نشینی ها بر جناب مولانا جلال الدین محمد رومی بلخی خرده بگیرند و بگویند: «مولانا! تو را چه به مدونا؟!» آخر این خواننده غربی نیز اشعار شاعرپارسی گوی و ایرانی را خوانده و با منطق جناب قزوه ظن آن می رود که به قصد اجرای او سروده باشد!

کسی که «با شاعران بزرگی چون حافظ و بیدل و مولانا شب نشینی دارد و دمخور روح و فکر آنان است» البته نباید که مقهور کسی شود اما شاید و سِزَد که ادب را رعایت کند خاصه این که آفرینش های ادبی ما را نیز مدیریت می کنند.

یک بار دیگر چکیده نظرات مدیر مرکز آفرینش های ادبی را که در قالب نظر خود یا نقل یک گفت و گو آورده درباره سیمین بهبهانی مرور می کنیم:

چون «منزوی بسیارشاعرتر از سیمین بود و سیمین شعرش را داد به داریوش بخواند، یا پوستش را در روزگار پیری کشید و در پیری، جوانی می کرد» ، «زبانم به فاتحه نمی چرخد و دست خودم هم نیست.» این را دیگری گفته اما خود آقای قزوه سرانجام فاتحه خوانده ! لابد اگر سیمین بهبهانی از مرحوم حسین منزوی جلو می افتاد و با او مسابقه می گذشت، یا شعرش را داریوش نمی خواند و به جای این که در پیری جوانی کند مثل بسیاری از مردم دچار پیری زودرس می شد «زبان همه شان از ابتدا به فاتحه می چرخید».

اتفاقا در مراسم تشییع جنازه شاعر حضور هزاران ایرانی علاقه مند و احترام چهره های شاخص موسیقی چون فخرالدینی و شجریان و شهرام ناظری و سخنان دولت آبادی و تسلیت و همکاری معاونت هنری وزارت ارشاد جلب توجه می کرد نه فاتحه ناخوانی دوستان مدیر آفرینش های ادبی جلب توجه می کرد یا فاتحه خوانی منت گذارانه جناب ایشان.

با این همه باید تصریح کرد: با توجه به تعلقات سیاسی و فرهنگی آقای قزوه البته ایشان کاملا محق است درباره جنبه های فنی شعر سیمین بهبهانی و هر شخص دیگر یا باورهای سیاسی و اجتماعی شاعر و هر چهره دیگر نظر دهد اما در سنت ایرانی این کاررا با قدری درنگ باید انجام داد نه همان روز تشییع و تغسیل و تدفین و پیش از برگزاری مجلس ترحیم – ولو در این پوشش که یکی چنین می گفت و دیگری چنان.-

هر چند که یک ابهام بزرگ همچنان باقی مانده است: اگر این همه لعن و طعن به خاطر آن است که شاعر فقید در ممات و شاعر انقلابی درحیات در دو فضای فکری و فرهنگی و سیاسی متفاوت تنفس می کردند و می کنند آقای علیرضا قزوه چرا در سال های اخیر با شاعران کاملا مذهبی و انقلابی چون عبدالجبار کاکایی ، سهیل محمودی و ساعد باقری هم نامهربان است و تشکیلات مستقل آنان را نیز بر نمی تابد؟ ساعد که سرود دوم جمهوری اسلامی را سروده ، کاکایی هم که شاعر جبهه و جنگ و نیروی انقلاب است و سهیل نیز که از برآمدگان حوزه هنری بوده است.

کاش آقای علیرضا قزوه دفتری در ذیل تشکیلات ادبی خود دایر کنند و به تایید صلاحیت شاعران بپردازند تا شاعران بدانند پس از مرگ متهم می شوند یا نه. سید حسن حسینی – یکی از همان ها که قزوه نامی از او نبرده – در آخرین نوروزی که در این جهان زیست و در تهران هم برف می بارید این شعر را سرود:

زمستان، دست بردار نیست
صبح نخست نوروز
برف می بارد
شاید صلاحیت بهار رد شده است!

آقای قزوه البته لابد به سبب منصبی که دارند بهتر می فهمند اما نزد مردمان، شاعر کسی است که شعر او را همان مردم زمزمه می کنند. خود جناب مدیر آفرینش های ادبی هم خیلی پیش ترها گاهی شعرهایی می گفت که می خواندیم و زمزمه می کردیم.

شاعر اما باید مردم را به یاد شعر خود بیندازد نه عنوان و میز و منصبی که یک روز هست و روز دیگر نیست و نه به یاد نوشته های توهین آمیزی که هر قدر هم بکوشد باز به مرتبه اهانتی که تخصص انحصاری برخی است نمی رسد. البته باز جای این شکر باقی است که آقای قزوه لطف کرده و دست آخر فاتحه ای خوانده و مثل دوست واقعی یا خیالی نبوده که زبانش به فاتحه هم نچرخیده!

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه